نه دريا..... نه كشتي....
چه ميشد اگر در غروب جواني
دمي ميگرفتي سراغم؟!
اگر دختري خسته از اسما نها
حزين اخگري ميشدي بر چراغم....
چراغم فرو مرده در گور نوري
كلنگ عدم ميشدي قطعه قطعه
فرو مي شكستي پي و استخوانم....
چه سازم خدايا!پناه ار نيارم
بدرد اشنا سكر شبهاي مستي
كه در بيكران بسيج هوسها
نفسها فتادند از پاي هستي...
+ نوشته شده در سه شنبه ۲۶ مهر ۱۳۹۰ ساعت 10 توسط صحرا
|














